sms 5
من با تو چقدر ساده رفتم بر باد
تو نام مرا چه زود بردی از یاد
من حبه ی قند کوچکی بودم که
از دست تو در پیاله ی چای افتاد
بقیه در ادامه مطلب...
{...ادامه مطلب}
تصاوير | دانلود موزيك | دانلود نرم افزار | دانلود موزیک ویدئو | خبری | ترفندستان | مطالب علمي | جكستان

sms 5
من با تو چقدر ساده رفتم بر باد
تو نام مرا چه زود بردی از یاد
من حبه ی قند کوچکی بودم که
از دست تو در پیاله ی چای افتاد
بقیه در ادامه مطلب...
انواع انسانها .........
آنانی که وقتی هستند ـ هستند وقتی که نیستند هم نیستند ! عمده آدمها ...
حضورشان مبتنی به فیزیک است ! تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند .بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند .
آنانی که وقتی هستند ـ نیستند ! وقتی که نیستند هم نیستند !!
مردگانی
متحرک در جهان . خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته
اند . بی شخصیتند و بی اعتبار . هرگز به چشم نمی آیند مرده و زنده شان یکی
است .
آنانی که وقتی هستند ـ هستند وقتی که نیستند هم هستند !!
ادمهای
معتبر و باشخصیت .کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم
تاثیرشان را می گذارند . کسانی که هماره به خاطر ما می مانند . دوستشان
داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم .
آنانی که وقتی هستند ـ نیستند و وقتی که نیستند ـ هستند !!
شگفت
انگیزترین آدمها از این گروهند ! در زمان بودشان چنان قدرتمند و باشکوهند
که ما نمی توانیم حضورشان را دریابیم . اما وقتی که از پیش ما می روند نرم
نرم وآهسته آهسته درک می کنیم .باز می شناسیم . می فهمیم !که آنان چه
بودند . چه می گفتند ... و چه می خواستند ...
ما همیشه عاشق این
آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم
قفل بر زبانمان می زنند ! اختیار از ما سلب می شود .سکوت می کنیم و غرق در
حضور آنان مست می شویم و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه
حرفها داشتیم و نگفتیم . شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به
تعداد انگشتان دست هم نرسد
با تشکر یوسف
فرق عشق و ازدواج
شاگردی از استادش پرسید: عشق چست؟
استاد در جواب گفت: به گندمزار برو و پربارترین خوشه را بیاوراما در هنگام عبور از گندمزار به یاد داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی!
شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟ و شاگرد با تكان سر جواب داد: هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پرپشت تر میدیدم و به امید پیدا كردن پرپشت ترین، تا انتهای گندمزار رفتم.
استاد گفت: عشق یعنی همین!
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی!
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را كه دیدم انتخاب كردم. ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.
استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین
با تشکر یوسف
دوستی با هر که کردم خصم مادرزاد شد آشیان هر جا گرفتم خانه صیاد
شد آن رفیقی که با خون جگر پروردمش عاقبت خنجر کشید و جلاد شد (عاشق شب).
لره ماهواره میخره زنش بهش میگه پولشو از کجا آوردی ؟ میگه : تلوزیون رو فروختم .دو تا سگ میخواستن ازدواج کنن عروس موقع بله گفتن میگه :
با اجازه پدر سگم مادر سگم و دو تا داداش توله سگم و خود تخم سگم واق.
|
:صفحات عناوین مطالب وبلاگ [ 1 - 2 - 3 - 4 - 5 - 6 - 7 - 8 - 9 - 10 - 11- 12 ]-[NNP]
All Rights Reserved 2007-2009.
©
By
NNP.blogfa.com
design:Yousef-p
|